آتشفشان خاموش

از بس که خاموش مانده ام

دارم شک می کنم به این آتش نهفته که در سینه من است

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
یوسف

[گل]زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه باید رویید در پس این باران گاه بایدخندید بر غمی بی پایان زندگی باور می خواهد ان هم از جنس امید ...

خودش

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست غمدیده ترین عابر این خاک منم من جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا مانند کویری که در آن قافله ای نیست می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

من هم خاموشم دلم به وبلاگ خوشه